خرید بک لینک
بنام خدا امروز تولد یکی ازعزیزترین ادمای زندگی منه کسی که کلی خاطرات تلخ وشیرین باهم گذروندیم وهیچوقت نتونستم دوستش نداشته باشم اونم کسی نیست جز اقامون وتاج سرمون سیدابوالفضل گل وبامرام ... امروز من اصفهانم وتاجمعه ی هفته ی دیگه هم امتحانات ترم دوممه ومن ازاین بابت خیلی غصه میخورم دیروز رفته بودم تو باغ دانشگاه که بخونم ولی اونقده دلم گرفته بود وگریه کردم....مث روزای اولی که اومده بودم دانشگاه واونطوری بی وقفه تو سردی وزردی پاییز روحم مرد... یادمه همیشه اون روزای اول ترم یک اهنگ هایده به نام پاییز روگوش میدادم و اون شعر گوگوش که میخوند اون پرنده تو بودی پیرهن ابرو درید رفت وگم شد تاغروب رفت وازهمه برید.... توی واپسین نفس تویادمی هم پرواز بازتومیتونی فقط باشی برام نفس ساز بیا هم هوای من برای من صمیمی منو ازاینجاببر تو ای جفت قدیمی..... یادش نه به خیر ازبدترین روزای عمرم بود بیخیال یاداوری خاطرالت تلخ فقط ادمو عذاب میده وبس.... داشتم ازتولد همسر عزیزم میگفتم عزیزدلم کاش موقع تولدت مث هرسال خونه بودمو کلی با هم خوش میگذروندیم....خیییییلی دلم گرفته دوس دارم بمیرم کاش امشب میخوابیدم وبیدار میشدم تا میگفتن همش یه کابوس وحشتناک بود پاشو و به ادامه ی دلخوشیات برس....ولی چقدر دلخوشی خوابها کم است....

برچسب: نویسنده: بهار نوری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:18

بنام خدای خالق عشق ومهربونی الان که دارم این پستومیذارم دقیق یک هفته ازش میگذره که اسباب کشی کردیم رفتیم خونه ی خودمون شبش من وحبیبه وسمیراوپریا وزهرا رو مازیار بردتاخونه روبشوریم وبرق بندازیم که خداییش ازحق نگذریم همین طورم شد،راستی اولای رفتنمون ،عظیمه وفاطی ومحمدپارسا اومدن بهمون سرزدن ،،،فاطی یه روسری یادم نی سبزبود یازرشکی ولی خیییلی بلند بود سر کرده بود وایقد بهش چسپیده بود کسی جرات نداشت بره طرفش عظیمه جان هم چن دقیقه توبالکن نشست و بعد گفت بوی جوهرنمک برامحمد پارسا خوب نی و رفتن راستیا نگفتم درحین بشوربساب بودیم که پارچه براگردگیری وخشک کردن آب کم اومد وپریاروفرستادیم بره ازخونه ی عمه خانم که همسایه ی روبروییمون میشه ،،،پارچه بیاره پری وزهرامیرن دم درخونه ی عمه خانم و عمه خانم به رسم یادگار تیکشو به آجیای مظلومم میپرونه ومیره براشون پارچه بیاره بهشون گفت واااااه شما خونه ی منم بلدین خخخخخخههخهخخخخخخ خلاصه دیگه کلی جوهرنمک و سفیدکننده ولکه بروپودر لباسشویی و انواع اقسام تمیزکننده که میشناختم وازشب قبل ازافق کوروش گرفته بودم رو توخونه خالی کردیم خیلی ذوقیده بودم شب همون روزی که میخواستیم اسباب کشی کنیم من تا چار بیداربودم و آقایی هرلحظه چشاشو بازمیکرد و توحالت خواب وبیداری میگفت فری هنوز بیداریییییی دختر بیا بخواب فرداساعت هشت باید خونه روببریم منم دیگه ازبس خواهش کرد رفتم

برچسب: نویسنده: بهار نوری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:18

صفحه بندی