بنام خدا
امروز تولد یکی ازعزیزترین ادمای زندگی منه
کسی که کلی خاطرات تلخ وشیرین باهم گذروندیم وهیچوقت نتونستم دوستش نداشته باشم اونم کسی نیست جز اقامون وتاج سرمون سیدابوالفضل گل وبامرام ...
امروز من اصفهانم وتاجمعه ی هفته ی دیگه هم امتحانات ترم دوممه ومن ازاین بابت خیلی غصه میخورم
دیروز رفته بودم تو باغ دانشگاه که بخونم ولی اونقده دلم گرفته بود وگریه کردم....مث روزای اولی که اومده بودم دانشگاه واونطوری بی وقفه تو سردی وزردی پاییز روحم مرد...
یادمه همیشه اون روزای اول ترم یک اهنگ هایده به نام پاییز روگوش میدادم و اون شعر گوگوش که میخوند
اون پرنده تو بودی
پیرهن ابرو درید
رفت وگم شد تاغروب
رفت وازهمه برید....
توی واپسین نفس
تویادمی هم پرواز
بازتومیتونی فقط باشی برام نفس ساز
بیا هم هوای من
برای من صمیمی منو ازاینجاببر تو ای جفت قدیمی.....
یادش نه به خیر ازبدترین روزای عمرم بود
بیخیال یاداوری خاطرالت تلخ فقط ادمو عذاب میده وبس....
داشتم ازتولد همسر عزیزم میگفتم عزیزدلم کاش موقع تولدت مث هرسال خونه بودمو کلی با هم خوش میگذروندیم....خیییییلی دلم گرفته دوس دارم بمیرم کاش امشب میخوابیدم وبیدار میشدم تا میگفتن همش یه کابوس وحشتناک بود پاشو و به ادامه ی دلخوشیات برس....ولی چقدر دلخوشی خوابها کم است....
برچسب:
نویسنده: بهار نوری
برچسب:
نویسنده: بهار نوری